درباره : دیشب آنی را که آنی دارد دیدم.
عاشقان فراوان بر گردش چون پروانه میگردیدند و من در گوشهای بودم.
گریستم،
سر بلند کردم،
و نالیدم:
به من هم چیزی بگویید!
گفت که حرف تازهای ندارد.
و من یادم افتاد که او همه چیز را به من گفته بود.
و من همه چیز را فراموش کرده بودم.